غم شیرینم

محل درج آگهی و تبلیغات
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 تير 1392 توسط *تبسم*

سلام من نویسنده ی رمان غم شیرینم هستم

امید وارم از این رمان خوشتون بیاد عکس شخصیت ها رو

تو پست های بعد قرار دادم بخوونید و لذت ببرید


نوشته شده در تاريخ جمعه 7 تير 1392 توسط *تبسم*


_ دخترای گلم رسیدیم نمی خوایین بیدار شین؟

صدای آقای رحیمی بود که رسیدن به مدرسه رو به ما اطلاع می داد در کل شاید یه ربع هم نشد خوابیدنم وخیلی چسبید مخصوصا که هوا یکم سرده و داره بارون نم نم میبارم وماشینم عین یه گهواره تو رو اروم اروم تکون میده . از آقای رحیمی خدافظی کردیم گفتم موقع تعطیل شد بهش زنگ میزنیم .وارد حیاط مدرسه که شدیم هنوز صف بود بچه ها کلاس نرفته بودن ای بابا ما گفتیم دیر بیایم نخوریم به صف بدم میاد یه ساعت سیخ وایستم که این خانومای محترم نطق کنن رفتیم جلو تو صف کلاس خودمون ایستادیم هیشکی حواسش به ماها نبود همه داشتن به عرایض صادق پور گوش میدادن زنیکه ی تفلون معاونمون بود یه ادم چندشیه که دومی نداره با اون نیم وجب قدش چشای وزغیش از هم بدتر صداش ینی جیغ بنفش پیشش کم میاورد ایشششش

یکم به بچه ها نگا کردم اول از همه سحرو شناختم از بس این بشر ول ول میخورد این بشر پر از انرژی بود دوست خوبی بود

نفر بعدی که شناختم ایسن بود چه قد دلم براش تنگ شده بود با اون هیکل کپلیش یه قلب بزرگ داش که دنیا دنیا ادمم جم بشن نمی تونن اندازه این مهربون باشن دوس داشتم برم جلو وبغلش کنم انقد نرم و پنبه ای بود ادم دوس داش بگیره بغلشو فشارش بده دیگه نتونستم تحمل کنم از بین بچه ها رد شدمو رفتم پش سرش محکم بغلش کردم بد بخ دوتا سکته زد اما بد اروم دستشو اورد بالاو گذاشت رو دستای من گف

_هیشکی غیر تو عین دیونه ها نمی پره بغلم کنه خوبی غزل ؟

_اوففففف چه جورم گلابی تو چرا هی روز به روز گنده تر میشی ؟ موقع امتحانا بغلت کردم انگشتام بهم می رسید الان دیگه نمی رسه

_نه که تو هم بدت میاد

_ واقعا الان حس میکنم یه اسب ابی رو بغل کردم

با شدت دستامو از دورش باز کرد و گف

_من باز به تو رو دادم

از حرص خوردنش خنده ام گرف چه قد با مزه میشد بد با یه حالت خبیث گفتم

_خوش به حال شوهرت کوفتش شه

آیسنم کم نیاورد و با شیطنت خندید گف

_ببند فکتو ، یه بار دیگه در مورد شوهر من حرف زدی نزدیا همچین با پس گردنی بزنم تو دهنت که تا یه ماه فلسفی بستری بشی

_اوه اوه خشم اژدها ... شوهر ذلیل بدبخ حالا خوبه خواستگار از جلو خونتون ردم نشده وگرنه فک کنم روم میشستی منم دیگه الان کتلتی بیش نبودم

_عزیزم ببند

_نمی خوام نمی خوام .

بعدم تا جایی که تونستم دهنمو باز کردم در همین حین صادق پور از پشت میکروفون گفت

_خانومای سال سوم فک کنم خسته شدن مخصوصا غزال خانوم مگه نه ؟

ااااااااااه باز این جا سوئیچی ور زد همیشه باید یه جوری زهر خودشو بریزه دیگه فک کرده من دارم خمیازه میکشم اینو پروند تا منو ضایع کنه کور خووندی افتابه. ما شاالله انقدم اعتماد به نفسش زیاده هر بار سعی میکنه منو غزالو تشخیص بده اسم یکی مونو شانسی میگه که خدارو شکر خدا رو شکر تا به حال موفق نشده یکی نیس بهش بگه بابا دوقلو های همسان قابل تشخیص نیستن مگر در موارد خاص. قبل از اینکه بچه ها برگردن دستمو گذاشتم جلو دهنمو مثلا به خمیازه کشیدنم ادامه دادم یه پنج شیش ثانیه که گذشت خیلی ریلکس دستمو برداشتمو رو بهش گفتم

_جانم چیزی فرمودین ؟

_


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 تير 1392 توسط *تبسم*

_ غزل بیدار شو
_ مامان تو رو خدا فقط 5 دیقه دیگه
_من چه قد گفتم زود بخواب بخوابین روز اول مدرسه جاموندی
بایه حالت گیج ومنگ گفتم
_ مگه ساعت چنده؟
_ 8ونیم
_ چـــــــــــــــــــی؟
_ عین فشنگ تو جام نشستم وموبایلمواز لب پنجره براداشتم و باچشمای از حدقه در اومده به ساعتش نگا کردم بدم بایه جیغ بنفش گفتم
_ مـــــــامـــــــان
_ خو چته بچه نکنه انتظار داری عین 119 هر پنج دیقه بیام برات ساعت اعلام کنم اینجوری قشنگ خواب از سرت پرید نه؟
با حرص گفتم
_ ولی مامان ساعت 6 و نیمه
با یه ته خنده رو لبش گفت
_ به من چه تو هنوز مادرتو نشناختی اخه من کی ساعتو درس گفتم که بار دومم باشه ؟
تو دلم گفتم اصن تخصیر منه که هر دفعه بهش اعتماد میکنم یه پوف کشیدم تا عصبانیتم خالی بشه
_مردمم مادر دارن ماهم مادر داریم والا !
_اون مردمی که تو میگی بچه هاشون تازه ساعت دو نمیرن بخوابن
حالا خوبه مامان نفهمید ما دوساعت بد رفتنشم داشتیم کرم میرختیم وگرنه چی میخواس بگه...
_ من به شخصه غلط کردم خوبه؟
با لبخند یه چشمک زدوموقع رفتن گف
_غزالم خودت بیدار کن نگیری بخوابیا؟
با حرص گفتم
_ مگه میتونم ؟
فقط خندید و رفت
اخ خ خ خ این دیوار لعنتی کدوم طرفه ؟
پتو رو از روم برداشتمو پرتش کردم یه گوشه اتاق وتلوتلو خوران رفتم سمت دشوری...
جلو ایینه وایستادمو به خودم نگا کردم ، ماشالله هزار ماشاالله شدم عین پنجه افتاب کار اون سورن ذلیل مرده اس یه لحظه غفلت کردم کل هیکلمو پفکی کرد صورتم نارنجی شده ! یه مشت اب برداشتمو پاشیدم تو صورتم اه اه اه حالم بد شد روغنیه ینی از اون موقع تاحالا من بااین خوابیدم عوقققق رفتم سمت حموم و با یه دوش مشته سه سوته رفتم سمت اتاق غزاله خخخخ این خواهره ما داریم؟ خاک بر سر چه جوریم خوابیده یه لنگش رو دیوار یه لنگشم ...واقعا خجالت اوره . بالا سرش ایستادم میدونستم چون دیر خوابیدیم عمرا با نازو نوازش بیدار شه به خاطر همین از تجربه ی مامان استفاده کردمو با یه جیغ بنفش:
_غزااااااال غزااااااال بیدارشو جاموندیم ساعت هشته.
باز من از مامان با انصاف تر بودم نیم ساعت تخفیف دادم . اولش هیچ تکوونی نخورد مرده عایا؟بد دیدم اروم برگشت سمت منو با یه لحن فوق ریلکس گفت
_چوخ نزن صدای تو مامان تا این جا هم میومد
خیط شدم شدیددددددددد اصن به این بشر خوبی نیومده منو بگوبا ملاطفت باهاش رفتار کردم دستمو اودرم بالا که بالش بکوبم تو صورتش که گف
_پر اون بالش بهم بخوره جرررررت دادم
میگما اینکه انقد هوشیار که بدون اینکه ببینه همه حرکتامو حدس میزنه حالا چه اصراریه بخوابه ؟؟
من اگه اینو با جیغ بلند نکنم غزل نیستم !موهای بلندمو که اتفاقا خیس خیسم بود گرفتم رو صورتشو قشنگ چلوندمش وبد....
_کصافططططط
چون دیگه وجودم از هرچی کرم خالی شده بود حس سبکی ولم نمی کرد پرواز کردم به سمت یه جای امن ! جاییکه مامان توشه
به اشپزخونه که رسیدیم رفتم پشت مامان قایم شدم
_مامان بخدا من فقط به دستوری که داده بودی عمل کردم
غزاله رسید به اشپز خونه وایستاد خم شد زانو هاشو گرف نفس نفس میزد!خدای چه حال عجیبی دارم این تفریحاتو از ما نگیر الهــــــــــــــــــی امیــــــــــن !
همین جور داشتم به قیافش ریز ریز میخندیم مامان با تعجب گف
_تو کی اومدی تو اشپزخونه پارچ ابو برداشتی ؟
منم با افتخار که انگار میخوان بهم نوبل بدن رفتم جلو موهامو عین دستمال یزدی دور دستم پیچیدمو بعدم شترررررررررق مثلا صدای زارتشو دراوردم و گفتم
نوکرم
تا این حرف از دهن من در اومد غزاله اتیش گرف اومد به طرفم حمله کرد
_میکشمتتتتتتتتت
یه دور دور میز چرخیدیم که مامان از یقه ی لباس هردومون گرف کشید ما هم که انتظار همچین حرکت شنیعی رو از مامان نداشتیم با ماته همون خوردیم زمین
_ااااااااااا یه دو دقه اروم بگیرین ببینم چه شد
غزاله هم چون دید دستور از بالا اومده نمیشه روش حرف زد با یکم اروم گرف ولی با چشم ابروش اشاره زد گورت کندس منم با یه لبخند ژکوند جوابشو دادم که ینی گو نخور..!
بلند شدیم رو برو ی هم نشستیم پشت میز غزال عین گاوای اسپانیایی البته بلانسبت گل روی خودمو شما به من زل زده بود منم انگار کولر گازی درونم روشن شده بود هی باد میزد هی باد میزد لامصب چه قدرتیم داره جیگرم حال اومد
همین طور که اروم اروم صبحونمونو میخوردیم مامان گفت
_باچی اینجوری خیسش کردی؟
ای بابا نگرف منظورمو منو بگو میخواستم به خاطر اون حرکت سَقط شم
برگشتم یه نگا بهش کردم وجدانم یه ذره این پهلو اون پهلو شد ولی هنوز خواب بود
_موهاش
صدای غزاله بود که جواب میدادبدم با پاش یکی محکم زد تو پام
_آخ
مامان به کارای ما دوتا خندیدو رو به من گفت
_معلومه دختر خودمی
که غزل ناباورانه گف
_مــــــــامــــــان
منم خندیدمو گفتم
انصاف نبود من اون جوری بیدار شم بد بیام تو رو با گلم نازم بیدارت کنم بخدا وجدانم اجازه نمیداد
مامان_راس میگه بچم
غزال با یه حالت خنده دار و به ظاهر مغموم گف
_من میدونم من سر راحییم
_اخه کوسخول چه جوری امکان داره من بچه این خانواده باشم بد تو سر راهی در حالی که ما دوقلوییم؟حالا هرچند همینه که هس پرابلم؟
بدم زبونم تاشیش متر از حلقم اوردم بیرون اونم با تمام قدرتش میخواس جف پا بیاد تو ساق پام که اخش بلند شد
شروع کردم به خندیدن اخه اگه من این نشناسم که باید برم بیمیرم بدون اینکه بفهمه چار زانو رو صندلی نشستم اونم که نمی دونس که حاصلش شد یه اخ خ خ خ خ بلند
_توطئه میکنی هه هه هه
غزل_ آی آی مامان فلج شدم آی
مامان_ حقته اگه میخورد به پاش میدونی چی میشد؟
غزال_مامان خیلی نامردی خو پای منم خورد به پایه صندلی
منم براش ابرو بالا انداختم
غزالم نمکدونو برداش وگفت
_تو یکی خفه شو که همینو میکنم تو دماغتاااااااا
مامان یه چشمک بهم زدو رو به غزال گف
_بچم که چیزی نگفت
دیگه نزدیک بود اشک غزال در بیاد برگش گف
_عاقا قبول نیس شما دوتا دس به یکی کردین منو ترور کنین بابا کجایی غزالتو کشتن
راس میگف من بیشتر مامانی بودم غزال بابایی بود بدبخ اخه بچه هم انقد بابایی
_مردی تنهایی از خودت دفاع کن
مامان هم دستشو زد به کمرشو گف _راس میگه
خدارو شکر خیالم راحت بود بابا دیروز رفته تهران وگرنه این بچه انقد مظلوم واقع نمیشد
غزاله_بزا بابابیاد دهنت سرویسه
من _ ااااااا شما خیلی امریکا یی تشریف داری
دیگه روم نشد بگم غلط کردی بالاخره رفتیم لباس پوشیدیم سر ساعت 7:20 صدای یه بوق آشنا نشنون میداد که دم در منتظره همیشه ان تایم بود با مامان خدافظی کردیمو از خونه رفتیم بیرون مثل همیشه سروقت میومد سر جای همیشگیش وایمیستاد خیلی دوستش داشتم واقعا مردی به این صبوری ومهربونی تو عمرم ندیده بودم در ماشینو باز کردم و با لبخند سلام کردیم
_سلام آقای رحیمی
_سلام دخترای گلم خوبین ؟
غزل _ممنون
_خیلی دلمون واستون تنگ شده آقای رحیمی
_خجالتم نده دخترم
در حالی که به سمت مدرسه حرکت کرد ادامه داد
_تابستون بهتون خوش گذشت؟
جفتمون با نیش باز گفتیم
_چه جورم
خندید وتا اخر حرفی نزد کلا ادم کم حرفی بود تقریبا بهش 45 اینا میخورد با یه قد تقزیبا کوتاه یه کوچولو چاق و جلوی موهای جوگندمیشم ریخته بود به قدری ادم خوش قلب و خوش قول بود که واقعا عین عمو آرمان دوسش داشتم من به هرکس هرکس نمیگم عین عمو آرمان دوسش دارم چون خیلی برام عزیزه میگم دیگه تا رسیدن به مدرسه سرمو گذاشتم رو شیشه و بیهوش شدم...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 تير 1392 توسط *تبسم*



.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : توس بلاگ | قدرت : توس بلاگ